تبلیغات
یاهو
اخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
لینکدونی
لینکستان

نمیدونــم چی میشه که هیچ حوصلــه ای واست نمیمونـه واسـه گفتن و تعریـف کردن از نوع نوشتـاری !

بعضـی موقـع ها که نه ! همیشـه میگـم که چی مــن اینهمـه مزخرف مینویسـم و وقـت یه عده رو تلـف میکنم ... باعـث فحـش دادن و بد و بیراه گفتـن بعضیـا میشـم ...انرژی مثبت چند نفـرو میگیرم و بار منفی رو جایگزینش میکنم ؟!!
اینـکه من چه غلطی کردم یا چی خریدم و چه مدلیـم به درد کی میخوره ؟!
حالا من خودم خالی میشم اما که چی واقعـاً ؟! اصلاً واقعـاً اینا یعنی تخلیــه ی روانی ؟! این که من بعـد از نوشتن بعضی چیزا آروم میشـم و خیالم راحت میشـه یعنی چی ؟!

 

بالاخــره رفتم بازار و فقط چندتا جوراب و شال خریـدم ! تازه دوبار هم رفتــم ، فردا هـم میرم !
 و واقعـاً تنها انگیـزه ام نشستن تو مترو و دیدن جنسای دستفروش هاس ! حتی فردام اینهمـه راهُ به عشق اونا میرم تا یکی از شالامُ عوض کنم !
که واقعـاً روحیه امُ عوض میکنه دیدن اون سو.تین هـای رنگ رنگی ِ خوشگل !! دیدن اون شورت هـای پاپیونی ! دیدن انواع لوازم آرایش قلابی !! .... واااااای خـــداااا فوق العـاده اس حسش !!
با همــه ی بی فرهنگـی های خیلی زیادی که توش دیده میشه !
فک کـن ! چقد عقب بودم اون مدتی که به اون ماشین لعنتی عادت کرده بودم و زندگیـم بدون اون هیچ بود ! چه آرامش و ذوق دوست داشتنی ای رو از دست میدادم !
البتـه حیف که من همه جا مسیرم به مترو نمیخوره !
تصمیـم گرفتم حالا که بیکارم یه روز برم از مترو قیطریه تا شهر ری رو الکی بشینم و برگردم با الهـام !
البتــه فک کنم جیبم هم خالی شـه ! :دی

 

وقتـی رفتـه بودم بازار دلـم میخـواس یه زندگی و یه عالمـه پول داشتـه باشم ! تا یه عالمـه کاسه بشقابای خوشگل و رنگی و شیک بخرم و با آقامون (!!!!) هر وعــده ی غذاییمـون رو تو یه سرویس خوشگل و متفاوت بخوریم ... :)
البتــه غیر از اون مدل های ظرفای هفت-هشت میلیونـی ِ Villeroy & Boch که انتخاب کردم و به مامانم گفتم بدون اینا ازدواج نمیکنم !!
لوسـم نیستم !!
 همیشـه تو فکـرم این بوده که اگه مهمـون دعوت کنم خونـم سنگه تموم بذارم !! حاضـرم حتی اَنگ ِ تجملاتی بودن و این حرفا که تو مملکت ما تا دلت بخواد هست که پشتت یک عالمـه حرف بزنن رو هم به جون بخرم ...
یا حتی تو اوج بی پولی هـم اگه قرار باشـه مهمون داشته باشم حتمـاً عااالی پذیرایی شـه وگرنه همون بهتـر که نیاد !
البتــه اصلاً اصلاً هیچوقت از کسی توقع نداشتم وقتی مهمونش بودم اینجوری باشه ... انگار خودم یه وسواسی دارم ... البتـه میدونم دارم چرت و میگم و از این جینگولک بازیام خسته میشم بالاخره !

 

http://www.ukhomeideas.co.uk/images/villeroy-and-boch/samarah.jpg

 

واااای این ملافه و پتوهـای Esprit و MelRose و Veronica و Tac چقــد محشــــــره !! من خودم یه دونه اسپریت دارم ... ولی اگه واسه خودم زندگی داشتــم میرفتــم یه عالمه طرح ها و رنگای دیوووووونــه کننده میخریدم تا با آقامــون هرشب خوابای رنگی ببینیم !! (عـــقققق)
ولی خدایی من عااااااشق ملافه و پتوهای خیلی خوشگلم !
درسته این مارکا گرونن یه مقدار ولی به نظر من که کلی می ارزه !!

 

http://www.gosee.de/images/content/esprit-8_ab87d581.jpg

 

خب حالا فکر کردن به اینا بسـه ... با توهـم این چیزا نه من زندگی دار میشـم ... نه درسـم حالا حالاها تمـوم میشه ... نه کسی میاد منو میگیره :دی

تازشــم من همین فردا شاید نظرم راجع به هرچی که گفتم عوض شه :))

ولی بوی زندگی آروم و اونجوری که معلومــه یه خانوم با سلیقه مال اون زندگی و اون خونـه اس رودوووس دارم ...

درسته من ممکنه آدم تشریفاتی و تجملاتی باشم در ظاهر یا شایدم در باطن !
ولی عاااشق زندگیای ساده و اسپرت هم هستم و به شدت دیوووونــه ی وسایل قدیمیم ...

خونم بزرگ باشه یا کوچیک فرقی نمیکنه ! هرجاش 100% یه مدل از آب درمیاد و من دوس دارم اون زندگی رو ...

هرشکلی هم باشه این توهمش برام شیرین تر از همه اس که گل طبیعی هر روز جاش تو گلدون خوشگل رو میزمـون و هرجای دیگــه که بشه هم هس ...

 

http://static.letsbuyit.com/filer/images/de/products/original/27/18/tischset-esprit-home-2-stck_2718336-2718336.jpg

 

+شنبــه میتینگ دعوت شدیـم به تولد ! پتروس هم مسافرته ! از تولدم تا الان هم ندیدمش و زیاد هم صحبت نکردیم ! ولی خوشحالـم که نیست !
میدونم میتیگامون خیلی مسخره و لوس شده و هم همش در حال کل کل کردن و رو کم کردنن ! ولی خب عادت کردیم هممون به این بیرون رفتنای چند وقت یه بار !
واسه ی منم یه عادت خوب شـده این میتینگا ! چه با پتروس چه بدون اون !
خداروشکـر ایندفعـه همه چی دارم که بپوشم و به جون الهـام بدبخت هی غر نمیزنم که چی بپوشـم ؟! :دی

دیدی یهـو دور و اطرافت خالی ِ خالی میشه ؟!
درسته همیشه احساس تنهایی میکنی ولی وقتی اون شلوغی ِ اطرافت هم از بین میره این تنهایی خیلی بدجـور خودشُ نشـون میده !

همـه ی اونایی که هر روز و هرشب بهت زنگ و مسیج میزدن و میخواستن بریم بیرون و تو جوابشون رو نمیدادی یهــو باهـم محــو میشن ! ناپدید میشـن !

 پتروس ! اونــم همین طور ! درسته کارش خیلی زیاد شـده ... درسته من به هیچ عنوان وجودش رو نمیخـوام دیگه ... ولی واسم خیلی جالبه که اونم همزمان با بقیه کمرنگ شـده ... خیلی کمرنگ ... جوری که دیگه دیده نمیشه !

خصوصــی هم نبود ! با دلـم نبود ! خیلی وقت بود ! اما همزمان با رفتن ِ اینا ناگهانی شـد همون دوست داشتنی ای که همیشه بود !

پیششم ... بعد از یه دعوای الکی و بهونه گیری های این چندوقت من ، میدونم عصبانیه از کارام ،

میام دمه در اتاقش و میگم = ببخشید چندوقت بداخلاقی کردم ...

محکـم میگـه = بخشیدم ! برو بیرون درم پشت سرت ببند !

میرم میشینم پیشش و غر میزنم = اذیتـم نکن دیگه !

داره با اون آیفون ِ لعنتیش بازی میکنه و حتی نگاهمم نمیکنه و آروم و سرد میگه = دلیلی نداره اذیتت کنم !

یهو خیلی بی حیا گونه میرم رو پاش میشینم ، صورتش رو به رومه و من زل میزنم تو چشماش !

جا میخوره ولی هنوز اخمی که نشان از دلگیر بودنه رو داره و خیلی یخ میگه = مری اصلاً حوصله ندارم !

به روی خودم نمیارم چی گفته و همونجور که رو پاش نشستم سرمو آروم میذارم رو شونه هاش ...

میذاره گوشی رو کنار و تو تخت فرو میره و آروم و خیلی جدی دمه گوشم میگه = چتـه ؟!

سرشو آروم از پشت میخارونم و منم دمه گوشش میگم = آشتی کن باهام  :)

کلافه شده ولی نمیخواد بهم رو بده ، میگه = قهر نبودم ...

گوششُ یه بوس کوچولو میکنم و میگم = خصوصی ِ خودم شـو ...

لحنش یه ذره از جدی بودن در اومـده میگه = نمیتونی منو با این کارات خر کنی ، من سفت تر از این حرفام مری خانوم !

همینجور که آروم دارم بلند میشم از تو بغلش میگم = باشه ! پس من میرم تا تو خودت کوتاه بیای ...

از اون نگاه های مخمور مخصوص به خودش میکنه که منو وادار میکنه به موندن و خیلی ریلکس میگه = به سلامت !

تا میام برم محکم میگیرتم و سفت بغلم میکنه و عاشقانه بهم میگه = کثافت ِ عوضــــی !!!



انقـد میشیم مری و خصوصی ِ قدیما که دیگـه طاقت و جون بیرون اومدن از بغلش واسم نمیمونه ...
که یهــو دلش برام تنگ میشه باز و مثل قدیمـا میاد و شده
۱۰ دقیقه میبینه و میـره ...
که حتی مسیـج هاش اونجـوری میشـه که یهـو همه ی تنم داغه داغ میشه ...
که انقـد حرف واسه زدن داریم که دیگه نمیدونیـم چه جوری فرصت گیر بیاریم تا پیش هم باشیـم ...
که دوباره جفتمــون هوس پاساژگردی های قدیم میزنه به سرمــون ...
که دوباره لباس زیر فروشای مارکدار آباد میشـن ...
که من دوباره یادم میاد لوس شدنام و ناز کردنام و به قول خودش دلبری کردنام بعد از اونهمــه سفت بودن ِ الکی و عذاب آور ...
که الان درد جسمی بعد از اون مدتی که عصبیم میکرد دوباره برام لذت بخش شده !!

خصوصی دوباره واسم شـده منبع آرامشم ! یه حامی بزرگ ! یه پُشت ِ گرم و داغ ...

وقتی باهام حرف میزنه یادم میره تصادفم ...
یادم میـره که فردای تصادف خاطره انگیزم یکی با ماشین نزدیک بود بزنه بهم ولی من فقط کیفم از دستم افتاد ولی استرسش برام موند و تا چندروز عصبیم کرد ....
یادم میره ظلمی که تو دانشگاه واسه نمره هام داره بهم میشه ...
یادم میره که کیف پولمُ که هیچی توش پول نبود رو امروز زدن ازم ...
یادم میره دلتنگی هـای مسخره ام واسه آدمای بی لیاقت ...

و الان همش منتظــر فرصتیـم ... واسه عاشقانــه های آرام همیشگیمون که غریبه شده بودن برامون ...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درباره وبلاگ


منتظر کسی باش که اگه حتی در ساده ترین لباس بودی، حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده وبگه که: "این دنیای منه"
نظر سنجی
  • در مورد وبلاگ نظرتون بگید ؟





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :